تبليغاتX
درد دل








درد دل

برو جانا
برو تنها
میان حرفهایت گفته بودی
زندگی زیباست
و من هم زندگی را در تو می دیدیم
برو استاد خوبیه
ا به من درس وفا دادی
و من هم خوب فهمیدم
وفا یعنی خداحافظ....

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:51 توسط ناران و محمد|



شـب مــهتابه و چشمام بازم از یـاد تــو خــیسه
دیگه عادت شده با بـغض واسه تو مــینــویسه
کاش میفهمیدی که قلبم خونهی آرزوهـات بود
یه نفس تنــها نــبودی همیشه دلــم بــاهــات بود
آسمــون و مــاه نقــرش با یــه عالــمه ســتـاره
شاهدن که این بـریدن دیــگه برگــشتی نـــداره
رفتی بی اونکه بدونی دل من مال خــودت بود
حــال بغــضای شبونم به خدا حــال خودت بود
سهم چـشمای تو بـودن توی دنیا هرچی داشـتم
واســه خـــاطر نازت جــونمو گــرو گــذاشــتم
یــــه دروغ ســــاده امــا قصــه مــا رو بهم زد
سـرنوشــتمونو آخـــر بــا جـــدا شدن رقـــم زد
تــو پـشیـمون شدی و من حالا صندوقچه دردم
سـخته امــا بــاورش کن مـن دیگه برنمیگردم
امـا یـادت باشه حــرفا مــث گـــولههای بــرفن
خــیلیا قـــربونیهــای بــیگناه دو تــا حـــرفن
تو ترانههای شرجیم میدرخــشی تو همیشـــه
اما من هرکاری کـــردم که ببــخشمت نمیشه
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 12:5 توسط ناران و محمد|



روی آن شیشه تبدار تو را " ها " کردم
اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم
حرف با برف زدم سوز زمستانی را
با بخار نفسم وصل به گرما کردم
شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد
شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم
عرق سردی به پیشانی آن شیشه نشست
تا به امید ورود تو دهان وا کردم
در هوای نفسم گم شده بودی ای عشق
با سرانگشت تو را گشتم و پیدا کردم
با سر انگشت کشیدم به دلش عکس تو را
عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم
و به عشق تو فرآیند تنفس را هم
جذب اکسیژن چشمان تو معنا کردم
باز با بازدمی اسم تو بر شیشه نشست
من دمم را به امید تو مسیحا کردم
پنجره دفترم امروز شد و شیشه غزل
و من امروز براین شیشه تو را " ها " کردم
آن قدر آه کشیدم که تو این شعر شدی
جای هر واژه ، نفس پشت نفس جا کردم
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 10:33 توسط ناران و محمد|



روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
عاشقی خسته که یک روز کبوترشدورفت

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 21:49 توسط ناران و محمد|



دوست دارم بروم، سر به سرم نگذارید
گریه ام را به حسابِ سفرم نگذارید
دوست دارم که به پابوسیِ باران بروم
آسمان گفته: که پا روى پرم نگذارید
این قَدَر آینه ها را به رخ من نکشید
این قدَر داغ جنون بر جگرم نگذارید
چشمى آبى تر از آیینه گرفتارم کرد
بس کنید، این همه دل دور و برم نگذارید
آخرین حرف من این است زمینى نشوید
فقط از حال زمین بى خبرم نگذارید
جهان بیمار و رنجور است.
دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست
اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است.
نمی خواهم بمیرم، تا محبت را به انسانها بیاموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم ، بیفروزم
خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم
چه فردائی ، چه دنیائی!
جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است...
نمی خواهم بمیرم ، ای خدا!
ای آسمان !ای شب !نمی خواهم نمی خواهم
نمی خواهم مگر زور است ؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 20:59 توسط ناران و محمد|




مطالب پيشين
» برو...
» یه دروغ ساده
» شیشه بخار گرفته
» کبوتر شد و رفت ...
» می خواهم بروم
» تو ...
» واسه عاشق شدن دیره
» رفتنت
» دوستت دارم
» نگاهم را بخوان
Design By : ParsSkin.Com