درد دل

ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با توأم، همه عالم از آن من
آن دم که با توأم، پُِرم از شعر و از شراب
می ریزد آبشار غزل از زبان من
آن دم که با توأم، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی رسد به بلند آسمان من
بنگر طلوع خنده خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!
با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده ای به گوش من این، مهربان من

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 9:55 توسط ناران و محمد|




مطالب پيشين
» گذشت...
» عشق تو...بسم بود
» آی مردم...
» اون چیه
» تکرار عشق
» راز...
» بودن یا نبودنت...
» بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ...
» زندگي دوچيز بيشتر نيست: يا مرگ آرزو ... يا آرزوي مرگ
» پرسه...
Design By : ParsSkin.Com